۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

دوباره این منم
یک من شاد 
که یک گوشه می نویسد 
.
.
.
.
متشکرم! 
           
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۲۲

چند وقت پیش یک گوشه از قلب جنگل گون ام را به یک کفشدوزک کوچک خجالتی اجاره دادم. خانه ای که پنجره دارد و پنجره.

کفشدوزک کوچک خجالتی ام روز ها می رفت قدم می زد لابه لای درختان ، گاهی که هوا ابری می شد بال های سنگین اش را تکان می داد و از روی آبی ترین گل جنگل می پرید تا آسمان و همه ی ابرها را کنار می زد و یک دایره نورانی را آشکار می کرد ؛ خودش که خورشید صدایش می کرد!

و شب ها من با چشمانم و او از سقف خانه اش آسمان را نگاه می کردیم.

بعضی ثانیه ها که من غصه می خوردم او برایم قصه می خواند.

اما از دو هفته پیش که دو ماه می شد اجاره خانه اش را نداده بود گذاشت رفت. هر چه قدر اصرار کردم قبول نکرد. گفتم: «کفشدوزک جان بمان با هم کنار می آییم،حالا!» اما لپ های نخودی اش سرخ شد، سرش را انداخت پایین و رفت، رفت که رفت.

این روزها اگر میان دسته گلی، گلدانی ، چیزی کفشدوزکی پیدا کردید ساده از کنارش رد نشوید. شاید کفشدوزک کوچک من باشد که سرگردان به دنبال راه خانه است!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۶

پر از شکوه می شوی حس می کنی پرت شده ای به گوشه ای از دنیا که انگار دنیا نیست!

به خودت که فکر می کنی اندیشه ناک می شوی از زمینی نبودن، مثل یک علامت تعجب بزرگ نگاهت میان انبوه ستارگانمی دود به هر سویی، باد می وزد و پر از سرمایت می کند و درونت تکه ای هست که پر از شور شده و گرمت می کندواین یعنی آغاز یک رصد، یک منجم و آغاز یک رویای بی نهایت.

قصه ی منجم ها صفحات کتابی است با موضوع آسمان و یک ذره بین که خودشان با افتخار تلسکوپ صدایشمی کنند!

شب های رصد شب های کتاب خوانی است یک کتاب با خطی بسیار کوچک و ذره بین هایی که تند تند جستجو میکنند خط ها را به دنبال یک خوشه که بازی اش گرفتهمی پرد از بالا به پایینمی گردی و باید شکارش کنی و لحظه ایمهمان یک خوشهو با ذره بینت غول منظومه ات را با ۴ قمرش با هیجان پیدا کنی!

ذره بین را که روی لبخند خورشید ثابت می کنی، ماه دست تکان می دهد برایت پر از پستی و بلندی!

خودت که نه ذره بین وقتی خسته می شود، می توانی روی خط ها دراز بکشی و فقط خودت باشی و آسمان و در اینجاست که کشف می کنیاز زمین را هی می رود تا آسمان به مقصد بی نهایت!

راهی که در شهر میان چراغ ها گم شده و این است که زمینی ها، زمینی تر شده اند!

شاید روزی که آدم ها دلشان برای خودشان گم شود لحظه ای آسمان روشن شود و یک لبخند پر از نور راه را بنمایند!

…و در انتظار دل تنگی!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۶

گاهی هست، دوباره نگاهش می کنی نیست! جور دیگر می نگری اضافه شده! با نگاهی دیگر کاسته!

تعجب ندارد!

دنیایی که می بینیم در یک محدوده است در یک رنگ  و با یک چشم!

کشف می توان کرد چیزهای جدید را با نگاه های متفاوت!

محدوده مریی دنیایی متفاوت است با گاما، رنگ دیگری ست عالم در فرو سرخ!

نادیده و نا گفته هایی ست در دنیایی که با چشم مان نبینیم، محدوده ی دیگری ست محدوده ی فرا تر از  مرئی!

دنیای مان را افکار مان رنگ می کنند؛ دوستش نمی دارید، دوباره فکر کنید!

عکس از:این جا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۵

چند سال پیش همان صبح ها که با کلی ناراحتی کیف را پشتم می انداختم و به مدرسه می رفتم تا در کلاس دوم، طبقه دوم بنشینم دقیقا همان موقع که گریه می کردم مدرسه نمی روم که باد مرا با خود خواهد برد۱! در همان روزها معلم ما را از تصمیم بزرگ خود آگاه کرد: انتخاب نماینده! و این شد که نصف بچه ها داوطلب شده بودند + من!

ومن مظلوم ترین و کم حرف ترین دانش آموز کلاس نمی دانم چه شد که رای آوردم و انگار بچه های توانمند مان (توانمند در گرفتن خوراکی، در زور گفتن و …) تصمیم گرفته بودند بچه مظلوم را نماینده کنند تا زنگ های تفریح و دقایقی قبل از ورود معلم را ملوکانه سپری کنند!

بچه ی مظلوم کلاس هیچ چیز قسمتش نشد جز یک گچ، یک تخته و یک دنباله دار۲!

می رفتم پای تخته، قد بلندی می کردم و گچ ابی را برمی داشتم و شاید به دلیل جنس گچ ها بود که صدای حاصل، صدای تمام بچه ها را در می آورد اما اهمیت نمی دادم، گچ را در دستم فشار می دادم ذرات اش که جدا می شد چون پنجره عزیزمان نورخورشید را هدایت می کرد به سمت تخت؛ من حرکت ان ذرات گچ را می دیدم. بعدتر در کتاب طبیعت در حرکت۳ که فهمیدم حرکت بروانی ۴ نام دارد، وجودم ذره ذره شد مثل تکه گچ گذشت از نور کودکی ام و حرکت دائم و نامنظم اش را دیدم. گچ که حالا دیگر صدایی نمی داد مناسب شده بود برای کشیدن جدول! جدولی دو قسمتی با دو عنوان: خوبان-بدان. و چقدر در این حرکت لختی ۵ داشتم! همین جدول دنباله دار شد!

هنوز هم این جدول کاربرد دارد برای آدم ها، معلم ها، فکر ها و هر چیزی که در اطراف من است!

۱-     به دلیل تاثیر کارتون ها چنین فکری می کردم احتمالا!

۲-     خاطرات ادم ها مثل دنباله دارند با یک مدار بسته!

۳-     کتاب طبیعت در حرکت اولین کتاب فیزیک دوره درسی راهنمایی سمپاد است، کتابی پر از نوشته های دوست داشتنی نوشته ی آقای مهدی قهرمانی.

۴-     حرکت بروانی: حرکت دائم و نامنظم ذرات که در باریکه ای از نور به خوبی دیده می شود، مشاهده این حرکت دلیل خوبی برای اثبات جنبش ذرات است!

۵-     جسم در مقابل تغییر حالت و وضیعت حرکتش از خود مقاومت نشان می دهد و دوست دارد حالت خود را حفظ کند. این مقاومت و لج بازی جسم برای حفظ حالت خود را لختی می نامیم! (برداشت از کتاب طبیعت در حرکت)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۴

ببین بچه جان همه ما تا وقتی چیزی نمی دانیم؛قسمتی از این دنیا را نمی شناسیم و تا وقتی حتی از دید خودمان جهان رانمی شناسیم و آگاهی نداشته باشیم مثل ثوریم یا علف یا هر چیز دیگری! حالا شما دانش آموزهای فسقلی ناراحت اید که چرا من گاوران را کرده اند مسئول رساندن تان به مدرسه. حالا دیگر دانش آموزان که پس از تابستان دچار مدرسه شده بودند ساکت نشسته بودند و فکرشان به هر گوشه ای می دوید!

راه تمام شده بود و مدرسه آغاز و تمام بچه های سال اول پشت سر عقاب –دبیر محترم تاریخ- راهی کلاس درس شدند؛ عقاب بدون هیچ مقدمه ای درس را شروع کرد ولی عقرب که انگار حوصله نداشت داد زد: آقا معلم؛آقا معلم ما که خودمان را معرفی نکردیم؛ شروع کنیم؟ دبیر تاریخ با یک نگاه ریشه دار و وحشت ناک جواب داد: «من دبیر تاریخ هستم؛ زندگی نامه همه شما را از روز تولد می دانم اما متاسفانه درمورد این جهان اطلاعات ام ناقص است به جایی می رسم که جز شک و تردید جوابی برای سوالات شما ندارم» این ها را گفت و به فکری عمیق و طولانی فرو رفت آنقدر که وقتش تمام شد و میزان دبیر ریاضی وارد کلاس شد. گونیا و مثلث تا دبیر ریاضی را دیدند به سرعت خود را به میز جلو رساندند و با غرور به میزان گفتند:«شما حتما ما را می شناسید،هیچ کس نمی تواند منکر نقش مهم ما در ریاضیات بشود…» هرکول ،برساوش،اسد و دب اصغر در ذهن نقشه هایی برای پایان مدرسه و ادب کردن این دو دانش آموز داشتند. وقتی کلاس ریاضی هم با مباحث عجیب و غریبش – هندسه کهکشانی،فاصله سنجی به روش خدا بیامرز زمینی و حساب احتمال انفجار دوم- به پایان رسید نهنگ  باتعجب از گاو پرسید: «راستش را بگو چیزی فهمیدی؟» جواب گرفت: « به نظرت من اگر چیزی می فهمیدم باز هم نامم گاو بود؟» و هر دو بلند بلند خندیدند و در دل ریاضی را مسخره خواندند!

زنگ بعد و زنگ آخر نوبت نجوم بود درسی که بین بچه ها به دوربر شناسی معروف شده بود! قیفاووس پیر دانای آسمان وارد شد و از آسمان گفت،از نور، از تک سلولی، از ذرات کوچک، از امواج و آنقدر گفت و گفت تا به خدا رسید و او دقیقا به پایان رسیده بود، به پایان بی نهایت! گرم صحبت بود که نگاه های گیج بچه ها و برگ خوردن زرافه و تاس انداختن دوپیکر و مار آبی که دور خود می پیچید او را به این اندیشه واداشت که بحث را عوض کند اما چه بحثی داغ تر از زمین؟ قیفاووس با صدای پیرش که مثل یک ستاره دور دست بود و قدیمی گفت:«بچه ها از زمین چه خبر؟» که ناگهان همه باتعجب دهان قیفاووس را نگاه می کردند جایی که نام زمین را جاری کرده بود! و شجاع  ایستاد و گفت:«خبر بدبختی، خبر خرابکاری، خبر آلودگی نوری! کور کردند مرا با این نورهایشان!» کبوتر آرام و شمرده گفت:« ولی من فکر می کنم تغییراتی در حال رخ دادن است! چند شب پیش هنگام بارش شهابی من دیدم عده ای از زمینی ها با اشتیاق شهاب ها را دنبال می کردند.» ماهی هم در تایید حرفش ادامه داد:«من هم چند نسخه از زمینی ها کوچک را دیدم که سعی می کردند تاثیرات این چراغ های شاهکارشان را برآسمان بررسی کنند» خرگوش هم خواست حرفی بزند :« آره آره راست می گن چند شب پیش چند تا از زمینی ها برای من هویج فرستادند!!» کلاس منفجر شد از خنده روباه رو به او گفت:« خرگوش توهمی! آقا معلم حاضرم قسم بخورم نصف عمرش را توی خیالات سپری کرده!» قیفاووس مهربان با لبخند سری تکان داد و تایید کرد حرف ماهی و کبوتر را و گفت:« راستش زمینی ها توی دنیای خودشان غرق شده بودند و انگار هدف از بودن شان را مثل خیلی چیزهای دیگر از یاد برده بودند برای همین چند تایی از قیفاووسی ها برای یادآوری آسمان، رنگ های نامرئی دنیا، لبخندهای پر از نور ستاره ها و دنیای بزرگ ذرات کوچک به زمین رفتند و شدند رهنما! حالا زمینی ها پله پله تا ملاقات قیفاووس با نجوم آشنا می شوند،ستاره شناسی می کنند و مثل یک ستاره شناس دنیا شناسی ، ببخشید خداشناسی!»

اژدها پرسید:« یعنی امیدی به این خرابکارها هست؟» معلم ساعت را نشان داد و گفت:« آغاز دانستن مبارک تان!»

یکی از کارت های معما کلاس قیفاووسی داستانی بود با حضور ۲۰ صورت فلکی 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۳

شب های رصد؛

یک آسمان پر از ستاره، با هم بودن.

یک سیاره پر از آدم، تنها بودن…

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۲

خوب که فکر می کنم متوجه می شوم آدم ها چقدر قصه دوست دارند و دانشمندان که بزرگ ترین قصه گو های زمینی هستند عمری تلاش می کنند تا شاید یک خط به داستان بی پایان ساکنان سیاره ای فراموش شده در بازوی یک کهکشان معمولی اضافه کنند.

بعضی از آدم ها آن قدر بزرگ می شوند تا دنیای یک سلول را بفهمند تا کشف کنند فرمانده سرزمین سلول را، کارخانه تولید انرژی را و آخر ش به داستان زمینی ها اضافه می کنند DNA و میتوکندری را!

دنبال می کنند قصه نور هفت رنگ را تا ببیند چه می شود که برگ سبز شده! و اضافه می کنند این خط را: نور سبز لازم نبود، پس فرستادیم!

داستان زمینی ها یک دفترچه با خط خوانا و تمیز نیست هر آدمی که چند سالی مهمان زمین بوده خطی زده در این دفتر واین است که پر شده از خط خطی !

بی سر و ته ترین قصه عالم برای زمینی ها است نه اولش را می دانند و نه اخرش را! یعنی که که شروع اش نقطه چین است و پایان اش هم و برای حفظ آبرو – اگر روزی یک فضایی این خط خطی را بخواند- نخواهم گفته که میانش هم نقطه چین است!

احتمالا تعداد نقطه چین ها را باید کم تر کرد به لطف ستاره شناس ها!

که دور تر شده ایم از زمین و این یعنی چند قدم نزدیک تر به آغاز! جایی که دنیا به دنیا آمد.

نوری محو سعی می کند بگوید: آهای زمینی ها دنبالم کنید،  دور تر تان می کنم! و خدا می داند که چقدر دلمان می خواست دورتر شویم.

مبارک باشد شناسایی یک کهکشان دورتر!

شاد باشیم که نقطه های آغاز کم تر شدند:)

خبر کشف را در رادیو قیفاووس  بشنوید !

اسم کوچک DNA : دزوکسی ریبونوکلئیک اسید!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۱

سرمان را که بالا می کنیم یک آسمان می بینیم پر از ستاره، پر تر از آلودگی نوری و یک ماه دوست داشتنی.

ولی از چشم هایمان که بگذریم اسمان از نگاه تلسکوپ ها کلی بزرگتر می شود، سحابی هست، کهکشان، دنباله دار و یک دنیای بی پایان. شاهکارهایهابل دست ادم را می گیرد مستقیم می برد به دل آسمان!

بعد این جاست که شگفتی مثل پیچک دور آدم می پیچد و دل تان می خواهد درمورد شان بدانید، بخوانید و هر چه ادامه می دهید تمام نمی شود بعدترش می فهمید قدم در راه بی نهایت گذاشته اید یعنی نگاه تان به آسمان است و پایتان در زمین! که خبر می رسد هر انچه خوانده اید و بی نهایت حسابش کرده اید فقط و فقط سه چهار درصد کل عالم است!

یک شهاب در ذهن تان گذر می کند که ۹۰و چند درصد را ندیدن، نداستن به علاوه نیم درصد با ارفاق! که هنوز کلی هم از سه چهار درصد را نداستن!

گاهی وقت ها که پی ستاره ها را می گیریم و یا دنبال دنباله دارها می کنیم وسط دویدن نفس مان می گیرید چاره ای نیست جز ایستادن ولی نفس مان می گیرد برای ندانستن!

بیش ترین حجم دنیای ما را ماده تاریک فرا گرفته چیزی که هست و باید قبولش کرد چاره ای نیست که در تار و پود این دنیاست. راستش را بخواهید:

جهان برای کشف از آن شماست!

ماده تاریک را بخوانید!

ماده تاریک رابشنوید!

و در آخر خطاب به ماده تاریک:

از کجایی در کجایی چیستی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۰

در این دنیا روبرویمان کلی آدم قرار گرفته که مرتب در حال پرتاب بومرنگ به سوی هم هستیم .

ولی بعضی وقت ها یادمان می شود که بومرنگی را پرت کرده ایم وقتی که برمی گردد و راست می خورد توی سرمان با خودمان کلی حساب کتاب می کنیم که: ای خدا! مگر ما چه کردیم؟
ما داشتیم راست راست – شاید هم با چند درجه انحراف چپ چپ- راهمان را می رفتیم، این چه بود پرت کردی سمت مان؟!
بعد در این جور مواقع جای دبیر دینی ما خالی است که یک بچه جان کش دار بگوید و برایمان بخواند: هر چه کنی به خود کنی گر همه … ادامه اش در خاطرم نیست، حالا مهم نمی باشد به کار خود ادامه می دهیم!

این که گفتم نیازمند یک عدد رونوشت به نور گرامی است!
احتمالا با خود بگویید: چرا نور؟ بچه به این خوبی! سرش را انداخته پایین برای خودش می دود… ولی این بچه خوب و سریع و دوست داشتنی بایدبخوانید که با الکترون چه کرد!

ولی بومرنگی که به سوی نور باز می گردد نتیجه ای در هویت و امضا نور می گذارد!
اصلا در نجوم هم کلی می شود از این امضای تغییر یافته چیزی فهمید! در اصل امضا شناسی نور همان نام بچه گانه طیف سنجی است دیگر!

در این داستان الکترون می تواند برای جو ستاره ها باشد و یا یک ستاره مرده که سحابی نام دارد و نور هم برای ستاره ها! تغییر یافتن امضا بسته به این که با الکترون چه عنصری این کار را کرده فرق می کند به زبانی دیگر نور در اثر عبور از عناصر مختلف امضاهای مختلف دارد!

نمونه امضاها را ببینید: +
اگر دوست داریدبخوانید:+
طبق معمول از قیفاووسی ها آموختم!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۳۰