من و آسمان

از دانشگاه

دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۴۳ ب.ظ

امروز با خودم فکر کردم بعضی وقت‌ها از این روزای تو دانشگاه بنویسم. اینم اولیش:

روز سوم ترم ششه. فاصله ترم ۵ و ۶ فقط  یه جمعه بعد از ظهر بود.

پروژه‌ای که برای سیگنال قبول کردم، رو ویندوز وصل نشد به سرویسه.  نمره رو گرفتم ولی در عوض قول دادم یه برنامه‌ی دیگه بنویسم. این طوری که باید می‌رفتم مستندات برنامه رو بخونم و بگم چیه تا ببینیم چی کاریش کنیم. خوندم و خلاصه ش رو گفتم. تحریم‌ایم اما معادل آزاد داره: آپاچی کافکا. گفتن پیام بده به فلانی یه ساعت دیگه با هم بیان تا بگم چی کار کنی. یه ساعت دیگه اومدم. نتیجه این شد که یه کار دیگه بکنم که ربطی به قبلی نداشت. و قبلی هم به قبلی‌اش ربط نداشت.

برا مهندسی نرم‌افزار یه مقداری خوش‌حال بودم. استاده لهجه‌ی En از اون مدلاس که اگه تو فیلما باشه می‌زنم بره جلو. از طرفی کل اصطلاحات رو ترجمه‌نشده می‌گه. باید گروه ۶ تا ۸ نفره بسازیم. بعدش گفت وقتی گروه بزرگ می‌شه اون یه نفر همیشگی حالا باید به جای ۶ نفر یا بیشتر کار کنه. چند صفحه از کتاب درس رو خوندم. تعریفی که از نرم‌افزار می‌ده رو نمی‌تونم قبول کنم.  آخر فصلا یه سری تمرین داره. امیدوارم تو امتحان از این سوالا نده.

جستجوی وب رو اختیاری برداشتم از سر کنجکاوی. یه ربع قبل کلاس رفتم که راهرو جدید رو هم ببینم. قبل اینکه چشمم بیفته به سایت و کلاسای جدید، بوی رنگ خودش رو رسوند. ولی مانعم نشد که نرم . رسیدم به کلاس. گرمکن با بیشترین توان داشت سعی می‌کرد رنگا رو خشک کنه. بیست دقیقه منتظر نشستم. کم‌کم سال بالایی‌ها اومدن. می‌گفتن نمره می‌ده،‌ تا عید هم ایران نیست کلاسا مجازی برمی‌گزار می‌شه. برگزار نشد. رنگ و گرمکن روزم رو ساختن. با سردرد برگشتم خونه.

استاد هوش مصنوعی یه فصل درس داد. قرار شد خلاصه‌اش رو بنویسیم بیاریم. برا بعضی سوالا جواب قطعی نمی‌داد و می‌گفت با جهان‌‌بینی من این‌طوری می‌شه ولی برا یه آتئیست جواب فرق می‌کنه. شما هم برید فلسفه‌اش رو بخونین. چند بار تا آخر کلاس خواست که فلسفه بخونیم. یه تعداد واژه و اصطلاح تو حرفا استفاده شد مثل: جهان‌بینی،‌ عقلانیت،‌ تئوری آو مایند. باعث شده بود کنجکاو به درس گوش بدم. و حس می‌کنم دارم می‌فهمم چرا تا حالا از هوش خوشم نمی‌اومده: تعارض‌های فلسفی که ریشه‌اش رو نمی‌دونستم. به خصوص الان که هوش مصنوعی ترنده و هر آدمی با هر میزان از تخصص نظر می‌ده. معلومه چه ملغمه‌ای تو ذهنم بوده. کتاب درس هم ارزش خوندن داره. نویسنده‌هاش فکر منعطفی دارن.

الانم کم‌کم پاشم برم سر کلاس ریز پردازنده ببینم اون‌جا دنیا در چه حاله.