من و آسمان

- بحث حاشیه‌ای درگرفت. یکی از هم‌کلاسی‌ها خواست نظرش را بگوید. جمله‌‌اش از هم پاشید.نمی‌دانم چرا بعضی وقت‌ها در همان چند ثانیه فاصله‌ی بین مغز تا زبان، کلمات از هم می‌پاشند. حرفش را جوری گفت که مفهوم خنده‌داری داشت. کلاس خندید. مثل موقعیت‌های مشابه در درس‌های دیگر. استادمان ناراحت شده‌بود صدایش را بلند کرد، می‌گفت احتمالا به من می‌خندید ولی خب چه اشکالی دارد؟ مگر من از اول عمر همه چیز را می‌دانستم مثل شما سر کلاس نشستم، یاد گرفتم. گفت فضا را دوستانه نگه‌داریم بتوانیم بحث کنیم. می‌توانست این‌ها را نگوید. می‌توانست بخندد. یا توپ را نیاندازد در زمین خودش. ولی گفت.  هم‌کلاسی دوباره کلمات را کنار هم چید. حرفش را زد. با چند جمله او را از خجالت نجات داد. فرصت داد فکرش را دوباره بگوید.

استادم مجموعه‌ای از فضیلت‌های کمیاب است. 

- یک تد تاک بود درمورد سکوت. سکوت نابه‌جا. از مثال‌هایش سکوت در برابر بی‌احترامی به دیگران بود. چقدر طول می‌کشد یک آدم یاد بگیرد کی حرفی نزند، کی کلمات را تبدیل کند به فرشته‌های کوچک بفرستد برای نجات دیگران؟