من و آسمان

چند وقت پیش هر جای اینستا را نگاه می کردی همه آشوب شده بودند آرامش شان تو بود. تو باران هم بود. می بایست به خاک شان می زد. تو باید به خاکشان می زد در حالی که در کافه فلان بودند با ذکر این نکته: خسته بودند از تلخی نسکافه ها و دل شان چای می خواست. روی میز کنار قهوه و فلان کیک شکلاتی( که اگر تا به حال نخورده اید نصف عمرتان تباه شده) کتاب های نسبتا یکسانی بود شما فرض کنید کلاسیک هایی با جلد گل گلی. همشهری داستان هم از گوشه  کیف زده بیرون.  الگوی ماجرا دستم آمده بود: هر از چندی کیک شکلاتی با شیرینی ها کوچک رنگی، پالت با چارتار ،شهر کتاب با کافه فلان جایگزین می شد و ...

 ترس برم داشته بود. ترسناک نیست یک روز از خواب بیدار شوید ببینید همه سرتاپایشان گل گلی شده؟ همه آشوب گرفته اند ؟ شما دل تان نمی خواهد بدانید چرا یک عده ماهی برکه کاشی شده اند ؟شاید فردا قرار است از فلان کتاب امتحان بگیرند؟ هول نمی کنید اگر تمام استریم تان از یک قطره آب حمایت کنند در حالی که چند وقت پیش تشت آبی بود که روی سرشان خالی می شد، مانده بودم نکند این بار شیر آب را باز کنم جدی جدی رسیده باشد قطره ی آخر.

اگر هیچ کدام از  ترس های بالا را تجربه نکرده اید یا اینستاگرد نیستید یا از این سندرم رنج نمی برید. در صورت احساس مشابه ، فکر نمی کنم با گوگل کردن به چیزی برسید چون کاملا من در آوردی است. 

حتما باید مقاله یک پزشک یا تد تاک باشد تا باورتان شود این سندرم وجود دارد؟ حداقل یک مورد گزارش شده ...

//جماعت کافه گرد تنها به عنوان نمونه در مطلب فوق ذکر شده !