من و آسمان

پنجشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۴ ب.ظ

مصائب یک خیال پرداز

می دونی چی رو دوست دارم ؟ چهار شنبه ها رو که کلاس تموم بشه لازم نباشه برم سلف بزنم از دانشکده بیرون قبل از هر چیزی آسمون رو ببینم که ابری باشه و هوا پر باشه از نسیم های ولگرد. اصلن تمام تلاشم رو می کنه هفته یه جور خوبی برسه به چهارشنبه و برگردم خونه از مسیر غیر منطقی دارو-تربیت بدنی برسم به در شمالی. دستم رو بکنم تو کوله من کارت رو در بیارم و هی حواسم رو جمع کنم کارت دانشجویی نباشه کارت بانک نباشه. می دونی کارت دانشجویی رو بگیری جلوی اون دستگاه اتوبوس هیچی نمی شه :))) می دونی همیشه شانس نمیاری خط 10 خالی باشه . این اشتباه رو بکنی دقیقا چند ثانیه بعد با سر بری تو میله ها خانم میان سال بلند می شه می گه بشین دخترم. خوب نیس دیگه ، قرار بود من بلند بشم صندلی رو آزاد کنم برا بقیه. 

fall

می دونی جدیدن زیادی تو اون یکی دنیا به سر می برم. حالا نه اینکه چیز تازه ای باشه از بچگی تو سرم پر دنیا های موازی بوده. اتفاق خاصی هم ندارند فقط دنیا های تعدیل شده ای هستند با درجات مختلف بگذریم. مشکل اصلی اینکه قبلن راحت لاگ اوت می کردم از این یکی به اون یکی. الان کند شده سرعتم بقیه تعبیر می کنن حواس پرتی هر دو تاش هم درسته. علت ش رو هم کشف کردم : من سال های قبل تر زیاد می نوشتم بعد خب یه بخشی از این دنیا ها خالی می شد تو دفترچه و وبلاگ و چند تا جای دیگه الان اما نمی نویسم خب منطقی که یک بخش مغزم درگیر باشه. 

دارم اذیت می شم با این ماجرا معمولن یه بخشی از حرف ها رو نمی شنوم  می بینی رفتم یه پروژه دیگر رو کد زدم. یک فصل اضافه خوندم. سوال دیگه ای رو حل کردم. جواب پیامک مامان رو ندادم حسابی نگران کردم همه رو.

از اینکه دوباره برگشتی تو سرم خیلی راضیم. حیف که هیچی نمی گی فقط گوش می کنی . تو خیلی خوب بلدی حالم رو خوب کنی همون جایی که هستی بمون:)

// نمی تونی حتا حدس بزنی چه آدمای با کیفیتی دیدم تو دانشگاه.

// این حجم فیلم ها و کتاب های محشری که وجود دارند و من اسم شون رو هم نشنیدم :|

// دلتون نمی سوزه بگم یه جاهایی هست تو دانشگاه از این عکس خیلی بالاترند خیلی جان بخش ترند؟



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مصائب یک خیال پرداز

پنجشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۴ ب.ظ

می دونی چی رو دوست دارم ؟ چهار شنبه ها رو که کلاس تموم بشه لازم نباشه برم سلف بزنم از دانشکده بیرون قبل از هر چیزی آسمون رو ببینم که ابری باشه و هوا پر باشه از نسیم های ولگرد. اصلن تمام تلاشم رو می کنه هفته یه جور خوبی برسه به چهارشنبه و برگردم خونه از مسیر غیر منطقی دارو-تربیت بدنی برسم به در شمالی. دستم رو بکنم تو کوله من کارت رو در بیارم و هی حواسم رو جمع کنم کارت دانشجویی نباشه کارت بانک نباشه. می دونی کارت دانشجویی رو بگیری جلوی اون دستگاه اتوبوس هیچی نمی شه :))) می دونی همیشه شانس نمیاری خط 10 خالی باشه . این اشتباه رو بکنی دقیقا چند ثانیه بعد با سر بری تو میله ها خانم میان سال بلند می شه می گه بشین دخترم. خوب نیس دیگه ، قرار بود من بلند بشم صندلی رو آزاد کنم برا بقیه. 

fall

می دونی جدیدن زیادی تو اون یکی دنیا به سر می برم. حالا نه اینکه چیز تازه ای باشه از بچگی تو سرم پر دنیا های موازی بوده. اتفاق خاصی هم ندارند فقط دنیا های تعدیل شده ای هستند با درجات مختلف بگذریم. مشکل اصلی اینکه قبلن راحت لاگ اوت می کردم از این یکی به اون یکی. الان کند شده سرعتم بقیه تعبیر می کنن حواس پرتی هر دو تاش هم درسته. علت ش رو هم کشف کردم : من سال های قبل تر زیاد می نوشتم بعد خب یه بخشی از این دنیا ها خالی می شد تو دفترچه و وبلاگ و چند تا جای دیگه الان اما نمی نویسم خب منطقی که یک بخش مغزم درگیر باشه. 

دارم اذیت می شم با این ماجرا معمولن یه بخشی از حرف ها رو نمی شنوم  می بینی رفتم یه پروژه دیگر رو کد زدم. یک فصل اضافه خوندم. سوال دیگه ای رو حل کردم. جواب پیامک مامان رو ندادم حسابی نگران کردم همه رو.

از اینکه دوباره برگشتی تو سرم خیلی راضیم. حیف که هیچی نمی گی فقط گوش می کنی . تو خیلی خوب بلدی حالم رو خوب کنی همون جایی که هستی بمون:)

// نمی تونی حتا حدس بزنی چه آدمای با کیفیتی دیدم تو دانشگاه.

// این حجم فیلم ها و کتاب های محشری که وجود دارند و من اسم شون رو هم نشنیدم :|

// دلتون نمی سوزه بگم یه جاهایی هست تو دانشگاه از این عکس خیلی بالاترند خیلی جان بخش ترند؟