من و آسمان

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ق.ظ

پیچیده‌شونده

من با اینکه همیشه دلم می‌خواست خوب بنویسم اما موفق نبود‌م. شروع کردن برایم سخت است به پایان رساندن سخت‌تر. تکه‌های بی‌نظم ذهنم را می‌ریختم در جان واژه‌ها. همواره در آخر تاسف می‌خوردم این چه بدقواره‌ جانوری است خلق کرده‌ای. انگشتم را می‌گذاشتم روی دیلیت برمی‌گشتم اول فایل حالم خیلی گرفته نبود فقط منتشرش نمی‌کردم می‌گذاشتم گوشه‌ای برای خودش بماند.

ذهنم آرام نمی‌گیرد مثل دقیقا همین حالا که به جای دنبال کردن پاراگراف قبلی یاد هفته‌ی پیش و شور چخوف‌خوانی افتاده. محتوای داستان به کنار که مجذوبش بودم، انتخاب واژه‌ها و روند روایت گیجم کرده بودم. خیلی سریع شروع می‌شد، با شتاب می‌‌رسید آنجا که می‌خواست. بعضی جملات را چند بار می‌خواندم. به خودم می‌گفتم دیدی چه کرد؟ اتصال نامرئی را حس کردی. کلمه به کلمه هوش نویسنده را تحسین می‌کردم یا آن زمان که رومن گاری خوانده بودم باز هم همین حس استیصال را داشتم. این یکی هم نابغه بود. به کلمه‌ها نگاه می‌کردم و دستگیرم نمی‌شد چه طور و مشخصا کجا این معجزه رخ می‌دهد؟ به این فکر می‌کردم که همه این‌ها پس از گذشتن از ماشین ترجمه رسیده دستت. محدودیت‌ها اذیتم می‌کند اینکه مغزم فقط زبان مادری را راحت می‌فهمد و در نتیجه نمی‌توانم ماجرا را به آن شکل که چخوف دیده ببینم، نمی‌توانم گوته را به خاطر انتخاب واژه‌ی به‌جا تحسین کنم. چرا در یادگیری آلمانی کند و خسته‌کننده ام چرا در روسی حتی از یادگیری الفبا هم جلوتر نرفتم. برای اینکه مانع این دست افکار بی‌پایان بشوم بعد از هر داستان، می‌نشینم در صفحه‌ی ویکی‌پدیای نویسنده ببینم چه جور آدمی بوده. مورد چخوف کمی عجیب بود، کلیک کردم روی سبکش: امپرسیونیسم. خدای بزرگ! رسیده بودم به یکی از سبک‌های نقاشی مورد علاقه‌ام و دیدن تابلوهای کلود مونه. مغزم افتاده بود به تولید سوال: چه طور ممکن است سبک یکسان در دو محتوای کاملا متفاوت یکی در دنیای رنگ و دیگری در دنیای حروف هر دو حسی مشابه به وجود آورد؟ ربط واژه به رنگ چیست؟ از خودم خواستم ادامه ندهم من هیچ چیزی درمورد سبک ادبی و هنری نمی‌دانم حالا داشتم این دو را مرتبط هم می‌کردم!

نیلوفرهای آبی

مغزم، خداوند خلق موجودات مرکب است به جای ادامه دادن پاراگراف قبل چرخیده سمت برنامه‌نویسی. حس کرده موضوع ارتباطی به ماشین‌های تعریف زبان دارد. خیلی هم خطا نکرده. من هرچند در نوشتن به زبان پیچیده‌ی آدم‌ها پیشرفتی نداشته‌ام اما در صحبت کردن به زبان کامپیوترها ( نسخه‌ی ساده شدهٔ طبیعی‌شان) کارم راحت‌تر بوده. حواسم رفته پیش یک جمله از چخوف، گفته بود نویسندگی هنر بیان مساله است نه حل آن. من اگرچه این کار را به زبان انسان‌ها بلد نیستم اما در مورد کامپیوترها مطمئنم کاملا درست است. در واقع هیچ یک از چندین مساله‌ای که کد کرده‌ام راه حل نبوده فقط به شکل محترمانه و واضح از سی‌پی‌یو خواسته‌ام پردازش کند. کدها جواب هیچ مساله‌ای نبوده همه‌ چیز بعد از کامپایل شروع می‌شود. در آخر این حالت حافظه و ثبات‌هاست که جواب را از دل جریان یافتن الکترون‌ها پیدا کرده. شاید گیرم همین باشد. در دنیای آدم‌ها همیشه خواسته‌ام کار را بعد از کامپایل شروع کنم. شاید دفعه‌ی بعد بهتر باشد از مخاطب بخواهم با من تصور کند و ادامه‌ی ماجرا را بسپارم به فرآیند جرقه زدن نورون‌هایش.
یک بار دیگر هم در نوشتن شکست خورده‌ام نمی‌خواهم این واژه‌ها از اینکه هستند درهم‌تر بشوند. تمام.

// از مجموعه پست‌های تایپ شده با گوشی، منتشر شده در زمان سردرد :))



نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم
آخرین مطالب

پیچیده‌شونده

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ق.ظ

من با اینکه همیشه دلم می‌خواست خوب بنویسم اما موفق نبود‌م. شروع کردن برایم سخت است به پایان رساندن سخت‌تر. تکه‌های بی‌نظم ذهنم را می‌ریختم در جان واژه‌ها. همواره در آخر تاسف می‌خوردم این چه بدقواره‌ جانوری است خلق کرده‌ای. انگشتم را می‌گذاشتم روی دیلیت برمی‌گشتم اول فایل حالم خیلی گرفته نبود فقط منتشرش نمی‌کردم می‌گذاشتم گوشه‌ای برای خودش بماند.

ذهنم آرام نمی‌گیرد مثل دقیقا همین حالا که به جای دنبال کردن پاراگراف قبلی یاد هفته‌ی پیش و شور چخوف‌خوانی افتاده. محتوای داستان به کنار که مجذوبش بودم، انتخاب واژه‌ها و روند روایت گیجم کرده بودم. خیلی سریع شروع می‌شد، با شتاب می‌‌رسید آنجا که می‌خواست. بعضی جملات را چند بار می‌خواندم. به خودم می‌گفتم دیدی چه کرد؟ اتصال نامرئی را حس کردی. کلمه به کلمه هوش نویسنده را تحسین می‌کردم یا آن زمان که رومن گاری خوانده بودم باز هم همین حس استیصال را داشتم. این یکی هم نابغه بود. به کلمه‌ها نگاه می‌کردم و دستگیرم نمی‌شد چه طور و مشخصا کجا این معجزه رخ می‌دهد؟ به این فکر می‌کردم که همه این‌ها پس از گذشتن از ماشین ترجمه رسیده دستت. محدودیت‌ها اذیتم می‌کند اینکه مغزم فقط زبان مادری را راحت می‌فهمد و در نتیجه نمی‌توانم ماجرا را به آن شکل که چخوف دیده ببینم، نمی‌توانم گوته را به خاطر انتخاب واژه‌ی به‌جا تحسین کنم. چرا در یادگیری آلمانی کند و خسته‌کننده ام چرا در روسی حتی از یادگیری الفبا هم جلوتر نرفتم. برای اینکه مانع این دست افکار بی‌پایان بشوم بعد از هر داستان، می‌نشینم در صفحه‌ی ویکی‌پدیای نویسنده ببینم چه جور آدمی بوده. مورد چخوف کمی عجیب بود، کلیک کردم روی سبکش: امپرسیونیسم. خدای بزرگ! رسیده بودم به یکی از سبک‌های نقاشی مورد علاقه‌ام و دیدن تابلوهای کلود مونه. مغزم افتاده بود به تولید سوال: چه طور ممکن است سبک یکسان در دو محتوای کاملا متفاوت یکی در دنیای رنگ و دیگری در دنیای حروف هر دو حسی مشابه به وجود آورد؟ ربط واژه به رنگ چیست؟ از خودم خواستم ادامه ندهم من هیچ چیزی درمورد سبک ادبی و هنری نمی‌دانم حالا داشتم این دو را مرتبط هم می‌کردم!

نیلوفرهای آبی

مغزم، خداوند خلق موجودات مرکب است به جای ادامه دادن پاراگراف قبل چرخیده سمت برنامه‌نویسی. حس کرده موضوع ارتباطی به ماشین‌های تعریف زبان دارد. خیلی هم خطا نکرده. من هرچند در نوشتن به زبان پیچیده‌ی آدم‌ها پیشرفتی نداشته‌ام اما در صحبت کردن به زبان کامپیوترها ( نسخه‌ی ساده شدهٔ طبیعی‌شان) کارم راحت‌تر بوده. حواسم رفته پیش یک جمله از چخوف، گفته بود نویسندگی هنر بیان مساله است نه حل آن. من اگرچه این کار را به زبان انسان‌ها بلد نیستم اما در مورد کامپیوترها مطمئنم کاملا درست است. در واقع هیچ یک از چندین مساله‌ای که کد کرده‌ام راه حل نبوده فقط به شکل محترمانه و واضح از سی‌پی‌یو خواسته‌ام پردازش کند. کدها جواب هیچ مساله‌ای نبوده همه‌ چیز بعد از کامپایل شروع می‌شود. در آخر این حالت حافظه و ثبات‌هاست که جواب را از دل جریان یافتن الکترون‌ها پیدا کرده. شاید گیرم همین باشد. در دنیای آدم‌ها همیشه خواسته‌ام کار را بعد از کامپایل شروع کنم. شاید دفعه‌ی بعد بهتر باشد از مخاطب بخواهم با من تصور کند و ادامه‌ی ماجرا را بسپارم به فرآیند جرقه زدن نورون‌هایش.
یک بار دیگر هم در نوشتن شکست خورده‌ام نمی‌خواهم این واژه‌ها از اینکه هستند درهم‌تر بشوند. تمام.

// از مجموعه پست‌های تایپ شده با گوشی، منتشر شده در زمان سردرد :))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۹